قصه من _ شماره یک

اگر از من بپرسید بهترین خاطره دوران کودکیت چیست؟ حتما می گویم آن که در شش سالگی شعر سرودم.

اما فقط همان یک بار بود. یک نقاشی کپی گرفته شده به تک تکمان داده بودند از یک رنگین کان. چند نیم دایره کنار هم چیده شده. اصلا به یاد نمی آورم که چطور و چونه اما به یک باره شعر از زبانم جاری شد و مادرم آن را در دفتر پیش دبستانی ام نوشت. برای معلممان هم نوشت که هانیه خودش این شعر را سروده است. معلمممان هم با دست و دلبازی چهار برچسب صدآفرین چسباند به دفترم.مادرم خیلی هم ذوق کرده بود. یادم می آید هرجا می رفتیم می گفت شعرم را بخوانم. من هم می خواندم و دیگران تشویقم می کردند.

چند سالی گذشت و ما از آن محله رفتیم. مدرسه و محیط زندگی ام کاملا تغییر کرد و انگار همه یادشان رفت این بچه استعداد شعر گفتن دارد. در آن سالها به لطف دختر خاله که عاشق رمان خواندن بود و به ما نیز کتابهایش را قرض می داد، شوق مطالعه و خواندن در من نیز شکل گرفت. البته بخش عظیمی از این احساس را مدیون مادرم هستم. یک بچه که کلاس دوم سوم دبستان است که نمی توانست آن رمانها را بخواند؛ مادرم می خواند و برای  من و پدرم تعریف می کرد.

اولین کتاب بلندی که خواندم در ده سالگی بود، رمان پنجره. تنها کتاب بزرگ سال موجود در خانه امان به غیر از قرآن و مفاتیح. (کتابهای بچه گانه که زیاد داشتم) آن را هم پدربزرگم وقتی مادرم نونزده ساله بود به او هدیه داده بود. با این که مادرم یک بار قصه اش را برایم تعریف کرده بود، خواندش لطفی دیگر داشت. اتفاقا شخصیت اصلی رمان یک دختری بود عاشق ادبیات و نوشتن و آخر سر هم معلم ادبیات شد. شاید یکی از دلایلی که من دیوانه وار عاشق ادبیات شدم همین کتاب بود و تا امروز به طور دقیق شش بار این کتاب را خوانده ام.

دوران راهنمایی را می گذراندم. رمان خواندن ها، علاقه به ادبیات، انشا نویسی های خوب، همه باعث شد تا ایده نوشتن یک رمان در ذهنم شکل بگیرد. چهارده پانزده ساله بودم و می خواستم یک رمان برای بزرگ سالها بنویسم.  اتفاقا نزدیک به صد صفحه هم نوشتم اما نصفه نیمه رهایش کردم. هنوز هم ورق های دست نویسم را نگه داشته ام. (اما فکر نمی کنم آن ایده خام و کودکانه را ادامه دهم یا از نو بنویسم) اما در آن دوره یک داستان کوتاه نوشتم که مادرم تقلب کرد و قسمت هایی از آن را توصیف کرد و در منطقه رتبه اول را هم کسب کرد. حالا نمی دانم جایزه اش مال من است یا مادرم. البته یک چراغ مطالعه جایزه دادند.البته یک ماه بعد خراب شد و انداختیم دور.

همان زمان ها بود که شور شعر سرودن در من بیدار شد. اوایل به طبع محیطی که درآن بزرگ شده بودم، شعر مذهبی می گفتم. سوم دبیرستان بودم که معلممان گفت موضوع انشا امام حسین است. من هم با این موضوع شعری نوشتن از زبان قطره اشکی که دلش می خواست از چشمان او بچکد و در کمال ناباوری معلممان گریست. من هم آنقدر خودم را برای بچه هایمان گرفتم که خدا می داند. به هرحال چیزی نوشته بودم که معلم سرسخت و بداخلاقمان را به گریه انداخته بود. البته من بیان خوبی هم داشتم. اگر شعر زیاد هم خوب نبود با خوانش من فوق العاده می شد(در نوشابه باز کردن برای خود)

آن روزها با این که تمام علاقه و استعدادم در ادبیات، شعر و نوشتن خلاصه می شد، هیچ گاه به طور جدی روی آن فکر نکردم. پدر و مادرم -علی الخصوص پدرم-  با این که همیشه پشتیبان من و شعر هایم بودند و مثل کودکی هرجا که می نشستیم و بر می خواستیمف تشویقم می کردند تا من شعر جدیدم را برای جمع  بخوانم، ممی گفتند ادبیات که نان و آب نمی شود باید دکتر بشوی. – هنوز هم پدرم دوست دارد که من دکتر بشوم- خودم هم خیلی جدی نگاه نیم کردم. و چون روحیه هنری داشتم می خواستم معماری بخوانم و در کنارش به شعر و نوشتن ادامه بدهم. همین شد که دبیرستان ریاضی خواندم.

سال دوم دبیرستان بودم. آن زمان بحبوحه جنگ غزه و فلسطین بود. یک برنامه تلوزیونی به نام ساعت بیست و پنج که درباره موسیقی بود شعر های مربوط به غزه را می خواند. روح شعری من هم به جوشش افتاد و یک شعر گفتم. البته نمی دانم برای غزه گفتم یا برای آن که در تلوزیون بخوانند. شعر را با پیامک فرستادم. خواندند. حالا انگار جایزه نوبل برده بودم. فیلم تلوزیون را گرفته بودم و هرجا می رفتم آن را به بقیه نشان می دادم. 

سال سوم دبیرستان بودم.شعر نوشتن هایم همچنان ادامه داشت. اما من هیچ گاه شعر کوششی نسرودم. منتظر می ماندم تا شعر ها الهام شودند. به لطف کتاب های درسی امان با سهراب و اخوان هم رفیق شده بودم و حتی کتاب هایشان را خریده بودم. اما همچنان رمان می خواندم. دنیای بسیار کوچکی داشتم که من در آن خیلی بزرگ بودم. خدا خیر بدهد یک از همکلاسی هایمان را میم.نون. یک روز نشست در کنارم. گفت تو که این همه استعداد داری چرا این کتاب ها را می خوانی، بخدا حیف است. خیلی با معرفت بود که یکی دو تا از کتاب های خوبش را برایم آورد و من خواندم. او در دنیای کوچک مرا به بیرون باز کرد و من هیچ گاه لطف او را فراموش نمی کنم.

 آن سال تصمیم گرفتم رشته ام را عوض کنم. از فرمولهای فیزیک و شیمی و دیفرانسیل و انتگرال خسته شده بودم. شعر می خواستم. نثر می خواستم. اما از اقبال من همه مانع شدند حتی معلم هایم. من هم به اجبار یک سال دیگر در دریای طوفانی ریاضیات غرق شدم و برای یک ذره هوا دست و پا زدم.البته موفقیت های دیگری نیز بدست آوردم و برای دو سال متوالی مقام دوم و سوم شعر در منطقه را بدست آوردم.

آمدن رتبه کنکور مصادف شد با به دنیا آمدن هدی. رتبه خوبی هم بدست نیاورده بودم و باید می رفتم دانشگاه ایوانکی در هشتگرد. خیلی دور بود. دیگر تاب و توانم را از دست دادم. برای سه روز و سه شب گریه می کردم. من دلم می خواست ادبیات بخوانم. پدرم انگار که دلش خوش شده بود به هدی که او آرزویش را برآورده می کند دست از سر من برداشت. البته تعهد گرفته اند که استاد دانشگاه بشوم. باشد تا آن روز.

بدون کنکور در دانشگاه ازاد ثبت نام کردم. معلم هایم تا فهمیدند گفتند خب می ماندی انسانی می خواندی. می خواستم بگویم آن زمان که میخواستم تغییر رشته دهم نگذاشتید حالا دل نسوزانید که نگفتم. رفتم ادبیات خواندم. کماکان شعر می گفتم اما دیگر قمپز در نمی کردم. دانشگاه دنیای بزرگ و نامحدودی را به من نشان داده بود که من درآن بسیار بسیار کوچک بودم به طوری که کسی روی نوشته های من حساب باز نمی کرد چه رسد به تعریف و تمجید.

همچنان شعر الهامی می سرودم. در انجمن ها ی شعر شرکت می کردم. اما رشد نمی کردم. حجم نوشته هایم زیاد نبود. تا این که چهارسال دوره لیسانس به سرعت گذشت و رسیدیم به بحران کرونا. خوبی اش این بود که ادبیات من را با فراد فوق العاده ای آشنا کرد که در دوران قرنطینه یک چالش برگزار کردند. آن هم این بود که چند روز یک بار موضوع بدهیم و درباره اش هرکاری که می توانیم بکنیم. نوشتن، سرودن، عکاسی و موسیقی.

من یک سالی بود که شعری ننوشته بودم و کاملا دور افتاده بودم. این چالش بهانه ای شد برای شروع دوباره. نه یک شروع تازه چرا که من متوجه شدم می توانم یک نویسنده باشم. چالش ما یک ماه بیشتر نبود و نوشتن من هم محدود شد به همین یک ماه اما همچنان در تب و تاب آن بودم که بنویسم. تا اینکه پنج ماهی گذشت و یک شب دیدم پیجی به نام مدرسه نویسندگی لایو دارد. اصلا نمی دانستم کی و چطور این پیج را فالو کرده ام. وارد لایو شدم و از همان جا ورق برگشت.

لایو های شبانه مدرسه نویسندگی با اجرای شاهین کلانتری هر شب ادامه داشت و من را حسابی نمک گیر کرد. کم کم با سایتشان آشنا شدم. در دوره های آنلاین ثبت نام کردم. خوشحال و مشتاق بودم. دیگر می توانستم بدون مانع بنویسم.  تا اینکه بعد از دو ماه شرکت در دوره، جواب کنکور ارشد آمد.

 

این داستان ادامه دارد…

6 دیدگاه ها

  • Mahbobasafavi آبان ۲۳, ۱۳۹۹ at ۱۰:۴۴ ب.ظ پاسخ

    غرق نوشته ات شدم بسیار رسا نوشتی و بسیار شیوا. موفق و مانا باشی عزیزم

  • زهراشهراد آبان ۲۴, ۱۳۹۹ at ۴:۲۰ ق.ظ پاسخ

    خیلی عالی بود عزیزم همین طور باجدیت ادامه بده تا افق نویسندگی بدمد👌

  • محدثه ظریفیان آبان ۲۷, ۱۳۹۹ at ۷:۱۶ ب.ظ پاسخ

    و تو قدم در راهی گذاشتی مشابه به من. هر دویمان از طوفان اعداد و محاسبات بلااستفاده بیرون زد‌ه‌ایم. تو به ادبیات رفتی و من به گرافیک. چقدر با خواندن داستانت به یاد آن روزها افتادم. روزهای پر از جدال و تنش با خودم. پر از دغدغه و آشفتگی. و البته شجاعتی که ابدا فراموشش نمی‌کنم. ما به موقع خودمان را نجات داده‌ایم هانیه… .

    • هانیه حسن زاده آبان ۲۷, ۱۳۹۹ at ۷:۳۳ ب.ظ پاسخ

      آره محدثه… واقعا جرعت و شهامت می خواد که هرکسی نداره
      خوش حالم که نجات پیدا کردیم رفیق
      البته که هرچه زودتر راهمان رو پیدا کنیم بهتره اما من می دونم به هر راهی که می رفتیم دوباره بر می گشتیم به نطقه اول یعنی نوشتن
      و این برگشت به علاقه اصلی در بخش های مختلف زندگی خودش رو نشون میده مهم اینه که ما بگیریمش تا در نره
      مرسی که اومدی و خوندی

پاسخ دادن به هانیه حسن زاده رد پاسخ

اجرا شده توسط: همیار وردپرس