حجم سیاه و سفید چشمان من

این که بروم روی اسکله سنگی، روی نیکت، رو به دریا بنشینم و باد از دریا بوزد و موهای سیاه و سفیدم را پریشان کند، عادت هر روزم بود؛ مثل امروز. مثل امروز که نشسته ام روی نیمکت، باد موهایم را به آشتفگی می کشاند و من به دریایی می نگرم که تو می گفتی آبی است. وقتی برای اولین بار از تو پرسیدم:«آبی چه رنگی است؟»
با تعجب نگاهم کردی و گفتی:«یعنی چی که آبی چه رنگی است. خب… آبی است.»
هیچ فرقی با دیگران نداشتی. نه نگاهت و نه حرفی که زدی. همه همین واکنش را داشتند. قرمز که است. سبز که سبز است. آبی که آبی ست.
خندیدم و به دریا نگاه کردم. همچنان به من نگاه می کردی. می دانستم، شده بودم نقطه مجهولی در ذهن و فکر تو. گفتم:«اگر می خواستی آبی را توصیف کنی چه می گفتی؟»
موج های کوچکی از وزش باد به اسکله سنگی می خورد. حس کردم که ابروهایت بالا پرید. از همان اول هم که کنارم نشستی، این لحظه ها را تصور کرده بودم. می دانستم مثل تمام اطرافیانم می مانی. همان لباس ها را پوشیده بودی که همه می پوشیدند و همان مدل موهای کوتاهی را داشتی که همه داشتند و رنگ چهره ات، چشم هایت و موهایت همان بود که همه داشتند.این ها را می گویم که بدانی اشتباه می کردم. تو مثل همه بودی و نبودی.
مرغ های دریایی نزدیکمان شده بودند. بالای سرمان پرواز می کردند و سر و صدایشان با صدای باد در هم می آمیخت و دور و نزدیک می شد. کمی نزدیک تر شدی و گفتی:«برای اینکه نمی دونم آبی چه رنگیه نگاهم نمی کنی؟»
آری تنها به همین دلیل بود اما به تو نگفتم. برگشتم. نگاهت کردم. تو خیره در چشم هایم نگاه می کردی و لبخند کوچکی بر لب داشتی. گفتی:«تا حالا به چشمات دقت کردی»
نگاهت کردم. این چه سوالی بود. هر روز در آینه نگاهشان می کردم. ادامه دادی:«توصیف من از آبی رنگ چشمای توعه»
این بار من با تعجب به تو نگریستم. گفتم:«واقعا؟» و بغض گلویم را گرفت.
«چی واقعا؟»
«واقعا رنگ چشمام آبیه؟»
«دختر تو چته؟ نمی دونی که آبیه»
نه، نمی دانستم. به تو حسودی ام شد. رنگ چشمهایم مال من بود و تو می توانستی آن ها را ببینی. اشک از چشم هایم سرازیر شد. رو برگردانم و به حرکت آرام دریا نگاه کردم.
مبهوت نگاهم می کردی. سریع از جا بلند شدم و رفتم. دنبالم نیامدی و من در امتداد اسکله سنگی قدم زنان از تو دور شدم.
امروز هوا ابری است. موج ها با شدت بیشتری به اسکله سنگی می خورند. باد موهایم را آشفته تر می کند و قطرات ریزی از آب را به صورتم می کوبد. گونه هایم می سوزد. همان گونه هایی که دست رویش می کشیدی و اشک هایم را دانه به دانه پاک می کردی. می گفتی:«ببین حداقل کور نیستی»
میان گریه می خندیدم و خدا را شکر می کردم که حداقل کور نیستم. سر می گذاشتم روی شانه هایت و تو برایم از رنگ ها می گفتی. خودت هم نمی فهمیدی که چرا سبز سبز است، آبی، آبی و قرمز، قرمز. من برایت جالب بودم و تو مجبور بودی برای کنارم ماندن رنگ ها را ترجمه کنی و من از ترجمه هایت لذت می بردم. مگر تو همان ترجمه ها نبودی و پس من از وجود تو در کنارم لذت می بردم.
می گفتی:« قرمز مثل خشم است. تند و تیز است.» بعد می خندیدی و می گفتی:«خوب است چشایی ات کار می کند. مثلا سبز شیرین است. آبی مثل آب طعمی ندارد و قهوه ای تلخ است. زرد طعم زعفران می دهد و نارنجی طعم زردچوبه.»
و من را از هر چه رنگ بود متنفر می کردی. اما به تو نمی گفتم. تلاشت را برای در کنارم بودن دوست داشتم. همه مثل تو پاپیچم نمی شدند، کنارم نمی ماندند و با اگر می ماندند از این پرسش تکراری خسته می شدند«این چه رنگی است؟» و تو خستگی ناپذیر بودی.
تو راست می گفتی خوبیش این بود که من می دیدم. امروز صدها قایق کنار اسکله ردیف شده است و من می بینمشان. دریا طوفانی است و قایق ها بی تاب روی آب در حرکت اند. دیر کرده ای اما می دانم مثل هر روز این پنج سال می آیی و کنارم می نشینی. سیر که نگاهم کنی دستانم را می گیری، مرا کنار اسکله می بری و رنگبندی تمام قایق ها را برایم می گویی و حسرت می خوری که چرا اجازه نداریم سوار قایق ها شویم. می گفتی:«رنگ بندی که مهم نیست. مهمه که ما از چیزایی که هست لذت ببریم. ببین همه می دونن گل سرخ قرمزه اما نمی رن تک تک گلبرگاش رو لمس کنن و بوش کنن. فقط می گن چه قشنگه. لذت لمسش قشنگ تر از دیدنشه» بعد برایم گل سرخ می آوردی. حالا هم حسرت قایق سواری نکردنمان را خواهی خورد.
می دانی که از تو ممنونم. در میان حجم سیاه و سفیدی که درگیر چشمانم شده بود، سفیدترین رنگی بودی که به زندگی ام روشنی بخشید.

2 دیدگاه ها

  • زینب جوادی آبان ۲۷, ۱۳۹۹ at ۷:۴۹ ب.ظ پاسخ

    متن تون غم زیبایی داشت 😊👌

    • هانیه حسن زاده آبان ۲۸, ۱۳۹۹ at ۷:۰۳ ب.ظ پاسخ

      زینب عزیز ممنون که وقت گذاشتی و خوندی
      ممنونم از نظر زیبات

پاسخ دادن به هانیه حسن زاده رد پاسخ

اجرا شده توسط: همیار وردپرس